این شعر قدیمیست  اما هوای آن دارم که در این روز دوباره آن را تقدیمتان کنم .

انتظار سبز

جان دلم تو کجایی؟
تا کی فراغ و جدایی؟   
آخر نه تو مال مایی؟
من منتظرم تا بیایی


هر آدینه چشم براه
خیره شد آخر این نگاه
بیداد از این آتش و آه
من منتظرم تا بیایی


گر همه عالم نا امیدند
وز دیدنت دل بریدند
گر جز تو دیگر گزیدند
من منتظرم تا بیایی


سرمه بر چشم و وسمه بر ابرو
در خیالم آن سحر و آن جادو
گیج دوران آن خال هندو
من منتظرم تا بیایی


خانه دل را که رو فته ام
دست از غیر او هم شسته ام
از چه رو پس چنین آشفته ام
من منتظرم تا بیایی


رسم بد عهدی مر تو را نیست
بی وفایی در کار ما نیست
دانم این واقع است و خطا نیست
من منتظرم تا بیایی


چشمم به راه و گوشم به زنگ
یادت همی زد بر دلم چنگ
شیشه صبرم مزن بر سنگ
من منتظرم تا بیایی


میگشایم در را به رویت
مستانه میدوم من بسویت
سرمه میکنم آن خاک کویت
من منتظرم تا بیایی


شب نشدست امروز هنوز
مانده آری   وقت هست هنوز
آمدی؟ یا بمانم هنوز
من منتظرم تا بیایی


/ 14 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پژمان الماسی نیا

●«چای‌تلخ» و پُستی‌تازه‌بعدازسه‌ماه:: ●«چای‌تلخ» و مثل‌گُذشته،نوبه‌نوشُدن‌هفته‌به‌هفته:: ●«چای‌تلخ» و انتظارحُضور«تو»::

پژمان الماسی نیا

ممنونم که دوباره به «چاي تلخ» آمدي. با يک پُست تازه، به روز شُد: «چاي تلخ»

حامد

کلام شما برايم آشناست... تفاوتش ناگفته پيداست اما اين آفت دنيای مجازی گاه آزار دهنده می شود... دوست بمانيم وبگذريم...

دوباره از همان خیابانها

تا بيايی...

م.عروج

سلام دوست من شرمنده که نتونستم چند وقتی به شما سر بزنم. شعرت رو خوندم زيبا بود. از آرزوتون هم ممنون

رامونا

در اتاقي که به اندازه يک تنهايي است ، دل من که به اندازه يک عشق است ، به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد . من تمام ساده لوحي يك قلب را با خود به قصر قصه ها مي برم ! و تو مي آيي بالاخره مي آيي ... فقط كمي دير كرده اي ! همين !!!